تبليغاتX
درد سر های حسین

84/08/10

 
نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 8 |  لینک ثابت   • 

84/08/09

 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 14 |  لینک ثابت   • 

84/08/09


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 14 |  لینک ثابت   • 

84/07/28

نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 11 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

من تو
نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 14 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

دخترک آنقدر کمرش باريک بود با آن کفشها و پاشنه های به آن بلندی که آدم فکر می کرد هر آن ممکن است بيفتد. موهای بلوند فرفری اش را ريخته بود روی صورتش و می خواند. گاه گاهی هم ارباب را نگاه می کرد و لبخند می زد انگار دوست داشت تاييد را در چهره او ببيند. ارباب روی صندلی لم داده بود و داشت قليان می کشيد و در حاليکه چشمهايش را ريز کرده بود دود قليان را توی هوا پخش می کرد.

يک دختر بلوند و خوشگل رفت روی سن و شروع کرد به رقصيدن بعد هم يک دختر با موهای پرپشت مشکی ولی صورت نه چندان زيبا.مردی که لباس عربی سفيد تنش بود با شکم گنده آمد روی سن و روی سر دختر خوشگله پول ريخت. دختر هم سعی کرد هرچه زيباتر و طنازتر برقصد. من رفتم توالت . همه جا کثيف بود . سيفون خراب بود. همه جا پر از دستمال کاغذی بود.

از دستشويی که آمدم بيرون سر مرد نگهبان داد زدم و گفتم که اين جا پر از کثافت است. بعد رفتم و سر ميز ارباب نشستم چون من هم جزو مهمان هايش بودم.

دختر ها صورتش را بوس می کردند و رد می شدند و مردها تعظيم کنان از حضورش ابراز شادمانی می کردند. انگار که دنيا به صد سال قبل برگشته بود. بعد خواننده مرد آمد و عربی خواند و به من اشاره کرد که بروم روی سن و برقصم و من هم همانطور با بداخلاقی سرم را به علامت نه تکان دادم. دوستم در گوشم گفت : چرا نمی خندی ؟

بيرون که آمديم هوا دم داشت. ارباب جلو جلو راه می رفت . درگوش دوستم چيزی گفت . دوستم به من گفت :‌می گه به اين دختره بگو زن من می شه ؟

من با تعجب به آنها نگاه کردم و فوری گفتم :‌نه !

دوستم گفت :‌ خاک تو سرت !

من چيزی نگفتم فقط حالت تهوع داشتم . دل پيچه گرفته بودم . نمی دانم از غذاهايی بود که خورده بودم يا از آدمهايی که ديده بودم.

 

 

نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 14 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

تو با من باش

همه که رفتند - چراغها که خاموش شدند - از پنجره بيرون را نگاه کردم. آپارتمانهای روبرويی هم يکی يکی در تاريکی فرو می رفت. هنوز در بعضی طبقات آدمها را می ديدم که توی آشپزخانه داشتند ظرف می شستند. زنی هم در يک آپارتمان ديگر مشغول اتو کشيدن بود. پسری هم در يک بالکن نشسته بود و داشت با موبايل حرف ميزد. ماه آن بالا ساکت و خاموش داشت ما را تماشا می کرد.

من توی تاريکی روی تختم نشستم و پاهايم را بغل کردم. توی تاريکی خيره شده بودم که دوباره تو را ديدم. در فضای سبز بزرگ خانه ات کنار همان ميز چوبی که گفته بودی جنسش عالی است و حتی در اثر باران و برف هم خراب نمی شد نشسته بودی . قليانی را که از ايران خريده بودی و ياد گرفته بودی چطور چاقش کنی کنار ميز بود . در آن هوای سرد نور سرخ آتشی که روی سر قليان بود به آدم احساس گرمی می داد. دوستانت هم احتمالا يک زن پير و يک زن ميان سال آلمانی و دو سه مرد ميان سال ديگر بودند . همه گرد ميز نشسته بودند و بلند بلند داشتند حرف می زدند. بحث احتمالا سياسی بود. چون تو هميشه عاشق اين جور بحثها بودی و چنان با حرارت حرف می زدی که حتی بی تفاوت ترين آدمها را هم وا می داشتی در بحث شرکت کنند. هر از چند گاهی صدای خنده توی فضا طنين می انداخت. در تو هيچ اثر نوستالژيکی نسبت به گذشته وجود نداشت تو زمان حال را زندگی می کردی . می بينم که پاک فراموشم کرده ای . آن روز زمستانی را به ياد می آورم که توی حياط داشتيم قليان چاق می کرديم و مريم آتش را توی آتشدان می چرخاند تا خوب گر بگيرد. من از پنجره آشپزخانه مريم را می ديم و همه اش می ترسيدم آتشدان پرت شود توی حياط همسايه که ديوارش کوتاه بود. داشتم شکم ماهی را با نخ نامرئی می دوختم . اولين باری بود که داشتم چنين غذايی درست می کردم. روی يک تکه کاغذ طرز پخت را نوشته بودم و هر دو دقيقه آن را نگاه می کردم اما توضيحات کافی نبود يا شايد هم من استعداد آشپزی نداشتم . چون وقتی ماهی را سر ميز آوردم ديگر شبيه ماهی نبود بلکه شبيه کوفته ای وارفته توی ماهی تابه پخش شده بود. و هيچ کس هم علاقه زيادی به خوردنش نشان نداد. اما به نظر خودم از ظاهرش گذشته خوشمزه شده بود.

روی تخت دراز می کشم . گرمی اشک را روی صورتم حس می کنم . اشکها از گوشه چشمم سر می خورند و می چکند روی موهايم. پتو را می کشم روی سرم و سعی می کنم به هيچ چيز فکر نکنم. سعی می کنم خودم را رها کنم از سيلاب های کوچک و بزرگ خاطرات که از همه جا به ذهنم هجوم می آورند و در هم می آميزند. خودم را سبک می کنم. مثل برگی روی رودی آرام می روم.موهايم مثل جلبک روی آب پخش می شوند و دستها و پاهايم نرم و سبک روی آب تاب بر می دارند. من به خواب می روم.

نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 14 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 7 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 7 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

همه جا عطره تو پیچیده ولی دل دیگه غربتو باور کرده مثل اون پرنده ی شکسته بال دله من بعده تو بی لونه شده
با تو بی قراروووو بی تو بی قراره دله من راس راسی دیونه شده
امشبم میونه این خاطره های سردم میرم دنباله اون حادثه ای میگردم
که نفهمیدو کی ؟کجا ؟تو رو ازم گرفت دسته تو جدا شودو نگاهتو گم کردم
چرا باید وقتی خونه ی دلت متروکه؛ واسه در زدن بازم دنباله یه بهونه گشت؟
وقتی راه نداره چشمام به حریم قلبه تو چه جوری میشه په, یه فرصته دوباره گشت؟

نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 7 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

عشق
نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 7 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

وقتي قلم به دست مي گيرم تا براي تو بنويسم رنگين کماني از دل بيقرار من تا حضور هميشگي تو پل ميزند و باراني با طراوت عاشقانه بر دفترم مي بارد.
هميشه پنجره کلبه تنهايي ام به سمت شکوفايي دستهاي با سخاوت تو باز است. گاهي يک کبوتر سفيد بر لب اين پنجره مي نشيند و پاسخ اين نامه هاي ماندگار را برايم مي خواند.


راستي تا يادم نرفته است بنويسم که از چند وقت پيش - شايد همان وقت که احساس کردم خوشبخت ترين عاشق روي زمينم- مي بينم زبان پرنده ها و گلدانها را مي فهمم. ديروز دردودل يک شاپرک را با خوشه انگور شنيدم. امروز هم يک چلچله از زشتي مرداب براي سپيده صبح مي گفت.


... ياد زلال تو نسيمي ست که گندمزار خيالم را به رقص آورده است و عطر " دوستت دارم " را به مشام عشق هديه مي دهد.


... و من به برکت حضور آفتابي ات همه چيز و همه کس را دوست دارم.


حالا که باز هم دلتنگت شده ام مي خواهم از مزرعه چشمانم چند خوشه اشک تازه برايت بياورم..

نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 7 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

دوست داشتن ؛ خيلی شبيه احتياج داشتن است 

يک جور احتياج داشتن مفرط

و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است

چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم خیلی دوستش دارم ...

و خودش هم باور کرده که خیلی دوستش دارم !

نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته و شاید هم همان نیمه گمشده ایست که عمری به دنبالش بودم!

يکبار ... نیمه شب ... از او پرسيدم :

احساس نمی کنی که منو تو عاشق شده ایم؟؟

و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد

و این شروع تازه ای بود برای یک زندگی رویایی

یک تجربه جدید و شیرین

لمس کردن احساس

بوسه های عاشقانه از راه دور و نزدیک ،

شنیدن نفسهای هوسناک همراه با دلشوره و اضطراب،

و سرانجام یک هم آغوشی ،

و لذت بردن از یک گناه به نظر من هر کاری در این دنیا اگر توام با ارضای روح باشد می تواند با گناه باشد مثل عاشق شدن یا یک نگاه عاشقانه و حتی یک لبخند ملیح و یا در بوییدن یک شاخه گل رزالبته بستگی دارد از چه زاویه ای به آن نگاه کنیم.

همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد و هم ترس

و باز هم گناه از دیدگاه انسان ها به اشکال گوناگون تعریف شده

پس بهتر است بگویم که:

گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است

خیلی از آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند

و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست

يا آدم ها خيلی احمق شده اند

و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم

من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم

و اين عميقا من را به فکر می برد .

.....

نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 7 |  لینک ثابت   • 

84/07/23

روي كلاس نشسته بودم،داشتم فكر ميكردم به دختري كه همش تو چشماي من خيره مي شدو...

به من مي گفت: چرا نمي خواي باور كني كه همه ي ما يه روزي غصه ي گذشته هاي خودمونو

مي خوريم.

ميدونستم راست مي گه،يه روز به حرفش گوش كردم و رفتم همون پاركي كه بهم گفت تا حرفِِِ

دلشو گوش بدم .

رفتم و ديدم نشسته روي يه نيمكت خيلي قديمي ،بدون هيچ ترديدي رفتم كنارش نشستم و گفتم:

سلام،هيچي نگفت بلند شد وگفت:يه لحظه بشين تا من بيام ،طولي نكشيد با يك شاخه گل شقايق برگشت.

به من گفت:مي خوام تو مثل يك همدم يا يك دوست كنارم باشي.

من هم خيلي دلم مي خواست يه دختر مثل اين كنارم باشه بدون هيچ قصد بد.

بي ترديد بهش گفتم:باشه

گفتش:فقط به چشم يك هم كلاسي دوست ميشيم و يك تار از موهاي زردشو بهم داد .

من هيچ وقت نفهميدم منظورش از اين حرف و از اين كار چي بود. بي خيال اين تيكه شدم وبه رفاقتم

فكر كردم.

باهم مي رفتيم سينما كلي به اين فيلم ها مي خنديديم.

شب و روز با هم در ارتباط بوديم ولي من فكر مي كردم يه چيزي رو داره از من پنهون مي كنه ولي

نمي دونستم چه چيزي رو ودلم نمي خواست ازش بپرسم.

تا اين كه يه روز فهميدم بد جوري به عشقش دچار شدم،مي خواستم بهش بگم ولي خجالت مي كشيدم

بهش بگم .

همه ي شب ها خوابشو مي ديدم كه از دست من ناراحته .

توي مدرسه بودم يه هويي ديدم يكي با دست هاش چشماي منو گرفته،هر چي فكر كردم نفهميدم كي

بود،ولي از اونجايي كه "يلدا" نمي تونست جلوي خنده ي خودشو بگيره وخنديد من كه مي دونستم

اين خنده مختص كيه فهميدم كه"يلداست" دستشو بوسيدم اونم يه شاخه گل شقايق به من داد .

يه روز وقتي بهم تلفن زد بهش گفتم بياد كنار همون نيمكت كهنه ي كه من باهاش آشنا شدم.

مي خواستم ازش بپرسم چي رو داره از من پنهون ميكنه؟ نتونستم ، ولي با هر ترفندي بود بهش گفتم

دوستش دارم ،يه هو جا خورد و گفت: خوب ديگه پا شو بريم.

بلند شدم ورفتم خونه خوشحال بودم از اينكه تونستم حرفم رو بهش بزنم.

روز بعد هر چه زنگ زدم كسي گوشيو بر نداشت .

تا يك هفته همين طور من زنگ زدم و كسي گوشيو بر نمي داشت.

رفتم از دوستش پرسيدم گفت به مسافرت رفت، ويك امانتي بهش داده كه بده به من، گفت: حالا بهت

نميدم تا خودش بگه ،فكر مي كردم اين يكي ديگه از شيطوني هاشه.

يك ماه گذشت خبري نشد،منم به يك سفر يك ماهه رفتم .هيچ خبري نشد نه كسي ازش خبر داشت

نه از دوستش خبري بود.

من از سفر برگشتم ديدم دوشتش زنگ زد گفت تو قبرستونه از خوشحالي پر در آوردم دويدم و به

آدرسي كه گفت رفتم.

بهم گفت امانتي تو آوردم يه نامه با يك گل شقا يق بود.آره در اوج خوشحالي در نامه رو باز كردم ديدم يك قلب بزرگ سياه كشيد،به اين نقاشي بد رنگ خنديدم.

نه نبايد مي خنديدم،چون تو نامه نوشته بود ...

داد زدم « نه » آخه چرا نگفتي چرا ؟

يه نگاه به طرف چپم كردم ديدم روي يك سنگ قبر نوشته بود، "يلدا محمودي"

آره سنگ قبر خودش بود اون سرطان داشت ولي به من چيزي نگفت

تنها كاري كه كردم اين بود كه شاخه ي گل شقايق رو گذاشتم روي قبرش وبا گريه به طرف نيمكت

كهنه ي رفتم كه با هم آشنا شديم، با ..................گريه

« حسين »

نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 8 |  لینک ثابت   • 

84/07/20

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم  .تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم . وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم  .يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل  فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
 . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
 
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم . اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
 
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
 
(حسین)
نوشته شده توسط حسین فرشادفر در 20 |  لینک ثابت   •